فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

254

چهارده رساله ( فارسى )

باشد زيرا كه محوى علّت حاوى نتواند بود كه نشايد كه چيزى چيزى را ايجاد كند بزرگتر و شريفتر از خويشتن و حاوى نيز علت محوى نشايد كه وجوب معلول بعد از وجوب علت باشد و چون حاوى علّت محوى بود وجود محوى بعد از وجود حاوى باشد و با وجود حاوى امكان بودن محوى بود با امكان نابودنش ناامكان بودنش بهم است و از امكان نبودن محوى امكان خلأ لازم آيد و ما بگفتيم كه خلأ محال است لذاته پس نشايد كه حاوى علّت محوى باشد و وجوبش متقدم بود بر وجوب محوى و خلأ آنگاه لازم آيد كه فرض وجود حاوى كنند بىمحوى كه اگر نه حاوى باشد و نه محوى و عدم بحت بود خلأ نباشد و نفس حاوى نيز علت محوى نشايد كه نفس هر چه كند بتوسط جسم خويش كند پس تقدم جسمش هم لازم آيد و چون بيان كرده شد كه جسم علت جسم نباشد لازم آيد كه نفس جسم حاوى علت جسم محوى نباشد و نشايد كه از معلول اول عقل بديد آيد و پس از آن عقل عقلى ديگر چنان كه وجود باجسام نرسد كه اجسام واقعند و نشايد كه سلسله عقول تمام شود و از عقل بازپسين جمله اجسام حاصل شوند كه بگفتيم كه هر فلكى را معشوقى است و نباشد الّا علت او پس صورت حال چنانست كه معلول اوّل را وجوب است نسبت به علت خويش و امكان است در ذات خويش از آن روى كه تعقل وجوب كند و نسبت خويش بعلتت چيزى شريف كند چيزى شريف از او حاصل شود و آن عقل ديگرست و از آن روى كه تعقل امكان خود كند و تعقل ماهيّت خود فلكى و نفسى از آن فلك حاصل شود و اين فلك اعلى است و عقل به جهت شريفتر اقتضاء شريف كند و به جهت خسيس‌تر اقتضاء خسيس‌تر و از عقل دوم همچنين باعتبار تعقل وجوبش به علت عقلى حاصل شود و باعتبار تعقل ذاتش و امكانش فلك ثوابت و نفس او و از عقل سيم همچنين باعتبار تعقل وجوب به علت عقلى حاصل شود باعتبار تعقل ذات خود و امكان او فلك سيم و همچنين از هر عقلى و نفسى فلكى حاصل « 1 »

--> ( 1 ) - اجرام كه ساكنان اين ديوان‌اند * اسباب تردد خردمندان‌اند تدبير ثبات خويش هان تا نكنى * كآنان كه مدبّرند سرگردان‌اند ( معلم ثانى ) آنان كه شما پير جوان كرداريد * ازرق‌پوشان گنبد دوّاريد طفلى ز شما در بر ما محبوس است * از بهر خلاص همّتى بگماريد